تبليغاتX
زيرگذر
lمجانی دیوانه شویم، بدون سکوت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

شک کرده ام که نه! ما واقعا ۱۳ میلیون نفر بوده ایم و آنها ۲۴ میلیون نفر.بعد می روم تو کوچه و خیابان می بینم کسی نیست که به این بنده خدا(؟) فحش ندهد و ناسزا نگوید. بعد می گویم خب این مشارکت ۸۵ درصدی از کجا آمده؟ با خودم می گویم پس حتما آمده اند محمود سر جایش بماند! بعد فکر میکنم که ای بابا آن همه ملتی که قبل از انتخابات شهر را سبز کرده بودند کجا رفتند؟رایشان کجا رفته است؟ بعد با خودم می گیم مگر در روستا آدم نداریم؟ مگر آنها محمود را دوست ندارند؟ مگر محمود برایشان جاده نکشیده؟خانه نساخته؟ وام نداده؟ بعد دوباره فکر می کنم که ای بابا آمار می گوید ۶۳٪ شهرنشین داریم و ۳۷ درصد روستائی!!!!! بعد می گویم که نه به اینها نیست ....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

دکتر را واقعا دوست دارم. خیلی مرد جالبی است. در عین عالم بودن هنوز به دنبال یادگرفتن چیزهای جدید است. گاهی وقتها چنان به حرفهایت گوش می دهد که احساس می کنی تو استادی و او شاگرد. با همه گپ میزند اصلا حس نمی کنم که اختلاف سنی در حدود 45 سال داریم! امسال به عنوان شهرساز برتر سال انتخاب شد و من از طرف قطب برایش این پوستر را ساختم. به امید سرزندگی هرچه بیشتر دکتر جهانشاه پاکزاد استاد تمام طراحی شهری.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

این را گذاشتم اول پایان نامه ام:

هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند،

غافل از آنکه خداوند

با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.*


---------------------

* پایان نامه ام درباره شهرهای دوستدار کودک بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

دکتر پیران، استثنایی است؛ کسی که در نظام ارزشیابی آموزش عالی ما، "استادیار" – و نه حتی دانشیار – است و در ارزشیابی پرینستون، پروفسور تمام. چراکه عقایدش مخالف عقاید مرسوم در نظام آموزشی است و از آنجاییکه هرساله دانشگاه پایة علمیش را – که مرسوم است خودبخود پس از یک سال تدریس اضافه شود – افزایش نمیدهد، او هم مدارک لازم را برای ارتقای درجه ارسال نمیکند! و اصولاً تفاوتی هم برایش نمیکند...
بی اغراق میگویم در ایران کسی مانند دکتر پیران اینقدر آشنا به مسایل جامعه شناسی شهری و صنعتی، جنبشهای شهری و جامعه شناسی مشارکت و توسعه و نهادهای مدنی نداریم.
کلاسهای روش شناسی دکتر پیران هفتة پیش بصورت آزاد در دانشگاه برگزار شد؛ ضمن اینکه قرار شد اگر مقدور بود در تابستان هم ادامه پیدا کند. دکتر پیران خودساخته است؛ خاطرات دورة دکتریش در آمریکا گاهی واقعاً شنیدنی است؛ کارکردن در کارواش بخاطر بدهی مالی – که البته باعث آشنایی با فستینجر شد! – یکی از خاطرات جالب اوست. همین تلاش فراوان دکتر پیران است که باعث میشود، پروژه های زیر 20 هزار دلار سازمان ملل و بانک جهانی – که نیازی به درج آگهی ندارد – در زمینة شهری و توسعه، بدون رد خور به او برسد و انجام همین پروژه ها – مانند پروژه های تأثیر سنجی قبل از اعطای وام بانک جهانی به طرح فاضلاب شهرهای بزرگ ایران یا تهیة نقشة فقر ایران و ... – باعث شده دکتر، کوله باری از تجربه داشته باشد و وقتی جزئیات این تجربه ها را در کلاس تعریف میکند هاج و واج میمانی از اینهمه دقت. خوبی دکتر پیران هم این است که در بازگو کردن تجربه ها خسیس نیست؛ حتی تجربه هایی تا این حد جزئی: وقتی در پروژه ای از سازمانی بین المللی شرکت میکنید، خوب است برای ارائة زمانبندی و تاریخ تحویل پروژه به روز تعطیلی آن سازمان در ایران و روز تعطیلی مقر اصلی سازمان توجه کنید. اینجوری میتوانید یکی دو روز را – بدون اینکه تأخیر در تحویل برایتان ثبت شود – بدزدید!
با اینهمه علم و سواد و تجربه در ایران توجه زیادی به دکتر پیران نمیشود. به قول خودش: اگر جهاد سازندگی [-ِ سابق] به حرفهایی که من و دکتر خسروی پانزده سال پیش گفتیم گوش میکرد و آنطور با بغض رفتار نمیکرد و با قهر اخراجمان نمیکرد (و لااقل دستمزدِ تحقیق را میپرداخت!) کلّی در هزینه های جهاد در روستاها صرفه جویی میشد و مثلاً همان راهی که جهاد برای بسیاری از روستاها کشید، عامل تسریع مهاجرت روستاییان نمیشد... یا: اگرشهرداری رشت و انزلی در طرح احداث فاضلاب و نجات تالاب انزلی، به توصیه هایم گوش میکرد و مدیریتش را اصلاح میکرد، بانک جهانی بای اولین بار در تاریخ کاریش بی پرده نمینوشت: بدلیل ضعف مدیریت کمک مالی به شما تعلق نمیگیرد! در حالیکه بانک جهانی پیش از این "عوض شدن اولویتها" یا "عدم تأمین منبع مالی" و ... را دستاویز میکرد. (اما ببینید چقدر عصبانی بوده که چنین چیزی نوشته!)
با اینکه در نامة یونسکو، دکتر پیران برای بازنگری در درسهای علوم اجتماعی دانشگاهها معرفی شده، آموزش عالی تحویلش نمیگیرد. باز به قول خودش: امروزه تمام نظریه های توسعه زیر سؤال رفته. اگر نتیجة توسعه همین کثافتهایی است که میبینیم؛ از ترافیک تا وضع سکونتگاهها و ... پس حتماً یک جای کار ایراد دارد. بنابراین امروز بیشتر، نطریة توسعة اجتماعی خودنمایی میکند. نظریه ای که در ایران کمتر کسی با آن آشناست و به همین خاطر سر کلاسهای جامعه شناسی توسعه نظرات عهد بوق را به شما آموزش میدهند.
یا این نظرش که در آموزش علوم اجتماعی در ایران، اصولاً نظریه سازی را آموزش نمیدهند. یا اینکه به شمای دانشجو نمی آموزند که تأثیرسنجی یا مونیتورینگ و نظارت پروژة اجتماعی چیست؟ درحالیکه این متدهای جدید، همان چیزهایی است که امروزه اهمیت فراوان دارند و سازمانهای جهانی در کشورهای توسعه نیافته به دنبال افرادی میگردند که مخصوصاً با اینگونه متدها آشنا باشند تا از پسِ انجام طرحهایشان بربیاند.
دکتر پیران، بی پرده انتقاد میکند و عیبها را به رخ میکشد تا شاید اصلاح شوند؛ اما نمیداند که بسیاری خوششان نمیاید ایرادهایشان را بشنوند و همین باعث میشود مغضوب باشد. نظام آموزشی ایران – خصوصاً در رشته های علوم انسانی – با از دست دادن نیروهای کاری علمیش بیشترین ضرر را کرد. دکتر نیک گهر، دکتر امانی و دکتر خسرو خسروی از ایندسته هستند. تک تک این افراد هم – که البته موفقی هستند – بیشک دلشان میخواهد برگردند و به کشورشان خدمت کنند. مثلاً دکتر امانی – جمعیت شناس – اینک در ژنو بسیار موفق است؛ امّا شنیده ام دوست دارد برگردد و در دانشگاه درس بدهد. فکرش را بکنید؛ مگر میشود کسی از ژنو کتاب جمعیت شناسی مقدماتی برای دانشجویان ایرانی بنویسد و به "سمت" بسپارد برای چاپ و آنگاه دلش اینجا نباشد؟ یا مگر چند جامعه شناس روستایی طراز اول و آشنا مانند دکتر خسروی داریم؟
اگر وزیر علوم بودم، شخصاً میرفتم و یکی یکی اینها را پیدا و به کار دعوت میکردم. چه کنم که نیستم؟!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

دنیا را می بینی؟! آن هایی که روزی دوستشان میداشتی، می آیند و می خندند و می روند. آن وقت تو برایشان به اندازه یک سلام یک صدم ثانیه ای ارزش نداری!؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

زندگی سخت است. این را نمی دانستم یعنی فکر نمی کردم اینقدر سخت باشد یا چند وقت است سخت شده است.نمی دانم! فقط این را متوجه شده ام دیگر از ته دل نمی توانم بخندم. دیگر از خوردن یک چای با کاکائو لذت نمی برم، از بازی با ملیکا خوشحال نمی شوم، دیگر با تمام وجود خاطره ای را برای دوستانم تعریف نمی کنم، از بداخلاقی دیگران دیگر نمی توانم بگذرم، دیگر نمی توانم با دوستانم شوخی کنم و آن خـــلاقیت قدیم را ندارم که کاوه را دست بیاندازم، سوتی های حمیده را بگیرم، زیرزیرکی شمین را بخندانم، با وحیـــده کل کل کنم، آرزو را سرکار بگذارم، با محسن کشتی بگیرم، با حبیب بروم خیابان گردی، سر بسر مادرم بگذارم، پدرم را اذیت کنم، با علی مقاله سرچ کنم، با حسن مسائل عالم را بررسی کنم، با مرضیه درباره زندگی حرف بزنم، با دائی حسین درباره لپ تاپ و ال سی دی صحبت کنم، با عمو امیـــر کل کل سیاسی کنم، با احمد درباره رفاقت گپ بزنم و با علی میزون گل بگم و گل بشنفم...

زندگی ام شده غوطه ور شدن در دنیای افکار مهاجم نیزه بدست که مغزم را زیر پاهای اسبانشان له می کنند و من اعصاب خرد شده ام با جارو و خاک انداز بیرون می ریزم و باز منتظر افکار مهاجم دیگر می مانم تا بیایند خرده اعصابی را که هم برایم مانده را خرد کنند و من بی اعصاب در وادی سرد و متروک خودم به زندگی مفلوک خود ادامه دهم...

و این است زندگی جاری من.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

معلم دبیرستانی امریکایی در روزنامه‌ی Huffing Post توضیح می‌دهد که چگونه اصطلاحی مثل Going Iranian یا « به راه ایرانی رفتن» با باری مثبت در فرهنگ عامیانه‌ی مردم آمریکا جا باز می کند.

این معلم آمریکائی می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم مدرسه که همه‌ی شاگردان از او شدیداً حساب می‌برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت. وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می‌خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیایید باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی‌رفته. او می‌نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه «ایران» به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه، فعل ایرانی شدن یعنی ایستادگی کردن. این معلم می‌گوید من کمتر توانسته‌ام توجه شاگرد مدرسه‌ها را به آنچه در دنیا می‌گذرد جلب کنم، اما این برداشت آنها از نام «ایران» برایم حکم جایزه‌ی بزرگی است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

کتاب انسان شناسی به مراتب متن سنگین تر و قوی تر از کتاب طراحی دکتر داشت خب شاید دلیل آن استفاده از ترجمه های سنگین در بطن نوشته ها بود به طوریکه پاورقی آن پر بود از معالات انگلیسی و فرانسوی و ذکر منبع کتابهای خارجی.به نظرم کتاب انسان شناسی کتابی است که باید بر آن بسیار بحث شود و در قالب یک وبلاگ یا چارچوب اینترنتی نمی گنجد.در مورد کتاب دکتر به نظرم متن دانشگاهی در حد کارشناسی دارد که ازمتنش می توان فهمید که برای تدریس نگاشته شده.البته مولفان از بعضی از جملات فلسفی معنی گرا که برای درکش نیاز به مکث است دریغ نفرموده اند.بعضی جاهها به مشکل بر خوردم که آنها را مطرح خواهم کرد تا دوستان مدد به فهم مطلب کنند.کتاب طراحی شهری شاید به عنوان یک منبع مناسب برای به کار بردن درست اصطلاحات و ادبیات طراحی شهری می تواند باشد. تقسیم بندی پیچیده اول فصل که مملو است از فلش ها و مربع ها یک مقدار گیج کننده به نظر میرسد که خواننده را سر در گم و خوانایی مطلب را کم میکند.


و حالا گریزی به کتب:


ارتباط از سه قسمت اساسی تشکیل شده : فرستنده –گیرنده و میان این دو که انها را به هم ربط میدهد.راپوپورت روابط را در سه نوع میداند : رابطه انسانها با هم-رابطه انسان با اشیاء- رابطه اشیا با هم.که این تقسیم بندی روابط از نظر راپوپورت در این جمله سازمان اجتماعی پیدا میکند :


What,where,when,who does including/excluding whom and why ?


در ص 2 کتاب جمله ای از محسنیان راد نقل شده که :"ارتباط عبارت است از فرآیند انتقال پیام از سوی فرستنده برای گیرنده مشروط بر آنکه در گیرنده پیام مشابهت معنی با معنای مورد نظر فرستنده ایجاد شود."به نظرم اگر مشابهت معنایی هم ایجاد نشد و فرد برداشت دیگری از پیام کرد باز هم ارتباط برقرار شده و شرط لازم برای ارتباط نیست.مگر آنکه فرد اصلا کد های معنایی ارسال شده را در اختیار نداشته باشد.نظر شما چیست؟


ص 5 پاراگراف دوم جمله ای آورده شده که درکش یک مقدار برایم سخت بود :"بار اطلاعاتی یک پیام در ارتباط با بداعت علائم ان است و این بداعت با احتمال پیش آمدن هر علامت نسبت عکس دارد." به نظر یعنی هرچه این علامت از ذهن دورتر باشد بداعت آن بیشتر است.یعنی نو تر به نظر میرسد.مثلا اگر بگوییم یک بشقاب پرنده در فرودگاه نشست ÷رت اطلاعاتی بسیار کمتری نسبت این دارد که بگوییم : یک هواپیما در فرودگاه نشست.البته این نباید به بداعت مطلق کشیده شود چون غیر قابل باور میشود و ÷رت اطلاعاتی به حساب می آید.مثلا خالی بندی های تابلو !


در مورد کژنمایی ها می توان استفاده جالبی از آنها در طراحی شهری کردو در طراحی مونومانهای شهری از آنها استفاده کرد یا به وسیله آنها توجه شهروندان را به موضوعات خاصی جلب کرد.


مبحث نظریات گشتلت برایم جالب بود :"کل چیزی بیش از جمع جبری اجزای آن است". قواعدش به نظرم هرکدام کاربرد زیادی در طراحی شهری دارند.


همچنین علاقه مندم که "بافتهای عمق نما"ی گیبسون را بهتر و کاملتر درک کنم.جستجو در ویکی پدیا نتوانست کمکم کند.


در طراحی شهری محیط و انسان به هیچ وجه از یکیگر جدا نمیشوند و همواره در هر مبحثی در ارتباط مداوم با هم هستند مثلا بینایی در طراحی به هیچ وجه به معنی عکاسی از محیط نیست بلکه عکاسی به همراه تجزیه و تحلیلی که در فرآیند ادراک انسان صورت میگیرد مد نظر است.


مبحث حواس از کتاب طراحی شهری به ارقام و اعداد گوشه چشمی کرده! و از آنها برای تقسیم بندی استفاده میکند.


و اما مبحث جنجالی فضا (space) : در کتاب طراحی شهری در این قسمتی که ما برای مطالعه تعیین کردیم تعریف مشخصی از فضا ارائه نداده ولی در کتاب انسان شناسی در قسمتهای مختلف گریزی به فضا و مفهوم آن از نظر دانشمندان و تئوریسین های شهری زده است.البته در ادامه کتاب طراحی شهری در بخش مفهوم فضای شهری ÷اکزاد فضای شهری را باقلوا توضیح داده و یحتمل که آن قسمت در مورد فضای شهری شیر فهممان خواهد کرد.(رک ص 74 طراحی شهری)


تقسیم بندی فضا در این قسمت در کتاب طراحی زیاد جای بحث ندارد، ترجیح می دهم به مطالب خوف انسان شناسی بپردازم:


فضا ، جایی میان چیزها و اشیاء (!!!Wow) تعریف از این باحال تر و کاملتر(!) نمی شود از فضا کرد به نظر میرسد که نظریه پرداز خواسته که یک چیزی بگوید و خودش را از دست این ابهام لعنتی رها کند ولی در عین حال یک چیزی پرانده که یک عالم را در کف گذاشته.اگر به کتاب شهرسازی انسان گرا عنایتی کرده باشید این تعریف از فضا تکرار شده.در ادامه میخوانیم که فضا را تنها در حضور اشیاء و پر بودن آن می توان درک کردکه البته به نظرمن این به نقص مطلق انسان بر میگردد که واقعا از درک برخی موارد عاجزاست.


هانری لوفبور آمده فضا را از نظر انسانشناختی بررسی کرده و گفته فضا از یک طرف تجربه خافظه تاریخی ماست از یک طرف تجربه روزمرگی ما.بعدش آمده یک متلت رابطه(مثلث تقابل های فضایی) کشیده و فضای انسانی را به سه قسمت اجتماعی و ذهنی و طبیعی تقسیم کرده و حال کرده که بگوید فضای اجتماعی برای انسانها از همه مهمتر است.بعد مجله gronlund خواسته که حرکت علمی بکند زده اسمهای این فضاها را به فضای زیست شده،فضای انگاشت شده و فضای برداشت شده تغییر داده،فلش های مثلث را خمیده کرده و یک ذره به سوسول بازیهایش اضافه کرده اسمش را گذاشته دایره تقابل فضایی !


یک جمله بعد توضیحات این مبحث آمده که مرا یاد بدهکاری هایم انداخت : " فضای مطلق را گروهی همان فضای طبیعی پیش از دگرگون شدنش به دست انسان می دانند ، (از اینجا به بعد)در حالی که آن را فضای پیش فرض گرفته شده از طرف دین و قدرت های زمینی به مثابه فضای تضمین یافته دانست،فضای انتزاعی فضای مدرنیسم است !!!!"از دوستان تقاضا میشود شدیدا یاری برسانند.


فضای دیفرانسیل هم تعریف جالبی دارد و تقسیم بندی آن بیشتر به تقسیم بندی زمان بر میگردد.


مارک اوژه در کتاب نامکانش فضا ها را به دو قسمت مکان و نامکان تقسیم کرده است و جاههایی مثل بیمارستانها و فروشگاههای زنجیره ای و پمپ بنزین ها و ... را به خاطر اینکه به قول میشل سرتو انسان را دچار روزمرگی و ناملایمات دیرینه میکنند جزو آدم حساب نیاورده و به آنها نا مکان اطلاق میکند.البته مکان در نظر این نظریه پرداز خیلی خاص و محدود میشود.


مشل سرتو از تفاوت میان فضا و مکان طوری سخن می گوید که تفاوت مکان و نامکان البته نه در مقابل هم.به نظر او مکان جان ندارد و پویا نیست و هنگامی که توسط عناصر دیگر جان میگیرد به فضا تبدیل میشود که آمده پیاده رو را مثال زده.


تقسیم بندی فضاهای شهری به قدسی و ناقدسی را شاید بتوان تاثیر غیر قابل انکار دین در زندگی انسانها دانست.همچنین در مقیاس کوچکتر و در اندازه یک صحنه که کتاب انسان شناسی مثالهای خوبی در این مورد زده.نظریه جین جاکوبز در مبحث فضاهای عمومی نقطه عطف آن است.جاکوبز که دو سال پیش در دی ماه مرد(خدایش بیامرزاد) تا کنون نظریات توپی در مورد شهرسازی ارائه داده که یکی اش را توی همین قسمت میخوانیم. من با قسمت فضای عمومی روستایی یا روستایی شهریش کلی حال کردم که گفت سایه کنترل اجتماعی بر فردی که دارای هویت گروهی است ازسوی آن گروه سنگینی میکند و واقعا هم همینطور است .می توانیم نمونه های عینی زیادی را در جوامع روستایی خودمان پیدا کنیم.


یک تعریف فضا و تقسیم بندی که صورت گرفته را راپوورت انجام داده : او اعتقاد دارد که فضا بدیهی نیست و خیلی مبهم است و فراتر از یک کالبد صرف است بلکه مفهومی انتزاعی دارد.بعد گفته که آقا من فقط نظر خودم را میگویم و ممکن است باور های مردمی فرق کند.او تمایزی را تشخیص داده که بین فضای انسانی و غیر انسانی یا فضای طراحی شده و فضای غیر طراحی شده می باشد.سپس از یک سری فضاها و تقابل و شباهت هایشان صحبت کرده که این چند فضا در تقسیم بنذیهایش به چشم میخورد:


اجتماعی-نمادین-اقتصادی-رفتاری-اطلاعاتی-برداشتی-تجربی-حسی-روانشناختی-شناختی-ذهنی-فرهنگی-خیالین-الکترونیک و...


مبحث نیازها را شاید بتوان در هرم معروف آبراهام مازلو خلاصه کرد.هر فرد دارای یک سری نیازهای ذاتی است که فعال کننده و هدایت کننده رفتارهای اوست.یعنی انسان با توجه به نیازهایش رفتارهایش را تنظیم میکند.هرم آبراهام مازلو کاملا مشخص است و او به نیاز های انسان از دیدگاه انسانی روانشناختی نگریسته است.درجه بندی فضاها( فضاهای درجه 1 و 2 و3 )چگونه است؟من نمی دانم چون به آن در قسمت نیاز به دفع زائده های غذا برخوردیم.


"زندگی احمقانه در مشاغل احمقانه" تعبیر جالبی است.به نظر مازلو وقتی نیازهای انسان به ترتیب هرم ارضا نشود انشان نمی تواند از زندگی خو لذت ببرد.یک تحقیق روانشناسی نشان داده که فردی که در وقت تفریح صد در صد تمرکز خود را روی تفریح ندارد و فکرش به کار یا چیز دیگری مشغول است بعدا در موقع کار نیز با مشکل مواجه میشود و زود از کار خسته شده و تمرکزش را از دست می دهد.


اضافه شدن نیاز به درک ، زیبایی شناختی و دانستن و فهمیدن به هرم نیازهای مازلو آنرا به یک هرم 8 طبقه تبدیل میکند.نکته ی جالبی که در آن متوجه میشویم تفاوت میان دانستن و فهمیدن است که بسیار ریز به آن اشاره میشود.نیاز به دانستن قویتر از نیاز به فهمیدن است.یعنی ما اول دوست داریم بدانیم تا بفهمیم.


به تمامی افعال انسانی که میخواهند نیاز های انسانها را برآورده کند فعالیت میگویند.با تقسیم بندی ها و ویژگیهای آن در کتاب طراحی کاری ندارم به رفتار و تفاوت آن با فعالیت می پردازم:


همه میدانیم که به نحوه انجام فعالیت رفتار میگویند.در حقیقت ما در فضای شهری با رفتار مواجه هستیم نه فعالیت.زیرا رفتار تنها تابع فعالیت نیست بلکه تابع مکان و زمان نیز هست.و ما در فضای شهری تنها با فعالیت مواجه نیستیم بلکه زمان و مکان هم وجود دارند و مهم هستند.همچنین یک فضا می تواند تنها امکان یا عدم امکان یک فعالیت را فراهم آورد لذا تاثیرش بر رفتار بسار مستقیم تر است.


حال پای محیط به میان کشیده میشود که کار ما را مشکل میکند.به نظر کتاب طراحی شهری محیط چیزی است که انسان را احاطه کرده.شاید یک مقدار با مکان و فضا تطابق معنایی پیدا کند ولی به نظر من محیط در تعریف چیزی است میان مکان و فضا.نه به خشکی مکان(ار نظر سرتو) است نه به پویایی فضا.البته جای بحث بسیار دارد که در این مقال نمی گنجد.


رفتار شهری تنها در حضور دیگران امکان پذیر است.و به دو صورت رفتارهای جمعی و فردی بروز میکند که به نظر جاکوبز بارز ترین ویژگی شهر این است که فرد میتواند در عین داشتن رفتار فردی رفتار جمعی نیز داشته باشد و بالعکس.رفتار شهری شهروندان تنها از یک عامل تاثیر نمی پذیر ند بلکه در ارتباط مداوم با چند عامل که از فرد و محیط ناشی میشوند هستند.


درشهر زمان ، اهمیت زمان در زندگی شهری را در قالب خاطره انباشت ذهنی حافظه و... نشان داده شده و در قسمت سازمان یافتگی صنعتی زمان شهر نقش کار در تقسیم بندی زمان زندگی شهری با مثال صنعتی شدن شهر ها به خوبی نشان داده شده است.


تقسیم بندی زمان به دو صورت خطی و چرخه ای و اشاره به اعتقادات مکتب ها و ادیان مختلف جالب بود.که البته شاید تنها بتوان ازکانال آرمانشهر ها ربط این تقسیم بندی را به شهر نشان داد.


زمان روزمرگی هم زمانی است که ما با آن بیش از همه سر و کار داریم و معمولا معمولی ترین لحظه های زندگی مان را تشکیل میدهندکه گاهی با تراکم های کارکردی بسیار زیاد مواجه میشویم که به آنها زمانهای اوج میگویند.به نظرم کاهش این روزمرگی ها در شهر به جذابیت و بهبود استانداردهای شهری می افزاید.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

معنی محیط ساخته شده: رویکردی در ارتباط غیرکلامی

 

از چه طرقی و بر چه اساسی ، مردم در مقابل محیطهای زیست عکس العمل نشان میدهند؟

 

فرح جان تو دیگه چرا؟هنوز متوجه نشدی اگر ما شهرساز ها انسانهای یک شهر را مردم بنامیم باید براحتی فاتحه مشارکت مردمی را خواند.از این من بعد بجای واژه نا مانوس "مردم" از واژه صحیح "شهروند" استفاده نماییم.

 

بعدش حداقل ترجمه دانشجوهایت را یک دور میخواندی یک خرده اصلاحش میکردی بعد می چپوندی تو کتاب!اصلا مفهوم نیست بعضی از این جمله های این کتاب.

 

می پردازیم به کتاب :

صفحات اول این کتاب طرف نشسته یک جورایی روش تحقیقش را نوشته و اینکه از چه راههایی می توان آمار این تحقیق را درآورد با ترجمه واقعا افتضاح مخصوصا قسمت "سری اظهارنظرات دانشجویان معلمی انگلیسی" !

 

قسمت "معانی محیط زیست" نویسنده تمام تلاشش بر این است که به خواننده هایش بفهماند که اظهار نظر های شهروندان از تصویر ذهنی شان تاثیر پذیرفته است. یعنی هر درکی که از محیط داشته اند با توجه به تصویر ذهنی شان است.در مورد محیط ها تصاویر ذهنی ، نقش بزرگی را در تصمیم بازی میکنند.

"کاوشگرهای فعال" را هستم!

 

یک نکته دیگر این است که مردم قبل از اینکه محیط را تحلیل کنند و با واژه هایی خاص تر ارزیابی کنند ، نسبت به محیط به طور کلی ، عکس العمل نشان میدهند.

 

راپاپورت در دوره خودش از اینکه جنبش مدرن بدجور به عملکرد گیر داده و معنی را زیاد آدم حساب نکرده شاکی بوده است.آمده گفته که برای فهمیدن اینکه محیط ها چگونه کار میکنند ، معنی مرکزیت می یابد و سریعا فهمیده می شود.

 

جنبش مدرن کمیت را بیشتر از کیفیت می پسندد یا کیفیت را در چیز دیگری می یابد.

دکتر پاکزاد در مقاله ای که در مجله آبادی چاپ شده در مورد کیفیت فضا در جامع و شهر ایرانی این چنین گفته است :

 

کيفيت فضا يکي از مهمترين دلمشغولي هاي دانش طراحي شهري مي باشد . در حدي که بسياري از نظريه پردازان (( ارتقاء کيفيت محيط و فضا )) را مهمترين وظيفه فعاليت طراحي شهري مي دانند . طراح شهري به عنوان عامل ارتقاء کيفيت ابتدا بايد آن را به خوبي بشناسد . بايد بداند براي دستيابي به کيفيت مطلوب چه عواملي را بايد در نظر داشته باشد ؟ اين عوامل از چه جنسي مي باشند ؟ عواملي حسي و ادراکي اند يا منطقي و قابل محاسبه ؟ متاسفانه در جامعه ما عوامل دخيل در ارتقاء کيفيت را صرفا عوامل منطقي يا حساب شده مي دانند و البته ارتقاء کيفيت مترادف با رعايت برخي از استانداردها تلقي مي گردد و ( از آنجا که تنها سازمان رسمي حفظ کيفيت اداره استانداردها مي باشد ، به اين تفکر دامن زده است .) از آنجا که کيفيت ويژگي اي است مبتني بر وجود يا هستي يک موضوع ، ارتباط انکار ناپذيري با موجوديت آن يا ويژگي هاي کمي آن دارد. کيفيت همزاد کميت است و بدون تعريف يکي ، تعريف ديگري ممکن نيست . اما متاسفانه تا به حال بحثي نظري در اين مقوله صورت نپذيرفته است . اکثر مباحث موجود در حول و حوش موضوع کيفيت دور مي زنند ، بدون آنکه به خود موضوع پرداخته و تعريفي روشن از آن ارائه دهند . در مبحث کميت نيز بابي گشوده نشده است . از اين رو ، نويسنده اين مقاله بر خود مي داند که توصيفي هر چند مختصر جهت تعريف اين مفهوم ارائه دهد . و اين امر ممکن نيست مگر با پرداختن همزمان به کميت .

 

مطمئنا معنی استفاده کنندگان از معماران و نقادان مهم تر است.بالفرض من می خواهم در یک خانه زندگی کنم هیچ چیز هم از زیبایی شناسی یونانی و علامات بالقیس و طرح رستم نمی دانم.معماری که خانه را برای من طراحی کرده با انرژی برای من از این مشخصه ها تعریف میکند.خب حالا من چه کار کنم؟وقتی چیزی از این طراحی ها نمی دانم و گیج می شوم چه فایده؟من میخواهم در این خانه زندگی کنم نه جناب معمار.

 

 

واژه های ادراکی یا واژه های تداعی کننده یک مقدار برای من جا نیافتاده و اینکه طراحان دوست دارند شهروندان نسبت به محیط زیستشان در واژه های ادراکی عکس العمل نشان دهند واینکه :

باید توجه داشت که جنبه های ادراکی و تداعی کننده به هم مربوطند:قبلی وضعیتی لازم برای بعدی است.

 

مثال ساختمان CBS سارینن مثال جالبی بود.از این مثال راپارپورت دو نتیجه گرفته : یک اینکه بیشتر معنی با شخصی شدن مرتبط است.دو اینکه معمارن کلا مایلند با این فکر که در واقع جنبش مدرن معماری می تواند به عنوان حمله ای به استفاده کنندگان دیده شود،مخالف باشند.

 

معانی در شهروندان است نه در اشیا.تجدید بوم یا پست مدرنیسم این را تایید میکند.

ادموند بیکن، شهرساز، در کتاب «طراحی شهرها»، شهر را «حاصل عملي ارادی»، حاصل «مجموعه تصمیمات مردم ساکن» شهر می‌داند. «شهر، هنر مردم است.» شهر متنی‌ست که بی‌نهایت مؤلف دارد؛ پس مؤلف ندارد. شهر، متنی‌ست بی‌مؤلف و آیا تنها متن بی‌مؤلف؟ نمی‌دانم. اما تصور می‌کنم بزرگ‌‌ترین، پیچیده‌ترین و شناورترین متن باشد. هیچ نظام ارادی و انسان‌سازی را به این گستردگی و شناوری نمی‌شناسم. و از سرِ همین شناوری‌ست که امکان تأویل‌های بی‌شمار (شاید این تنها جایی‌ست که می‌توان واقعاً تأویل‌های بی‌شمار داشت) فراهم است و البته هر تأویلی از شهر، برشی‌ست متن‌مند از آن نظام یا متن بسیار شناور.

هرچند شناوری شهر به مثابه‌ی یک متن، آن را به نظام‌های طبیعی (مثلاً ستارگان آسمان) نزدیک می‌کند، اما این دو، تفاوتی بنیادین دارند: شهر، حاصل اراده است. «شهر، هنر مردم است.» شهر، مملو از نشانه‌هایی‌ست، ثابت و متغیر، اشباع از معنا، آماده برای آن‌که ما، عابران و ساکنان شهر، آن را بخوانیم و تأویل کنیم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

گویند: صدبار اگر توبه شکستی بازآ...
شمردم صد و یک بار شد...

می بخشی؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

خیلی سخته که تو دهنی بخوری و بهت بگن ساکت باش چون طرفت حساسه!
خیلی بده که ملت تو رو نقل غیبت محفلشون کنن در حالی که از کارایی که بهت نسبت میدن خبر نداری.
خیلی مشکله با یه سری آدم طرف باشی که مسلمونی رو تو نماز و روزه و دعای کمیل میبینن.


+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

بر اساس یک گزارش رسمی 15.9 درصد از مردان مجرد و 4.4 درصد از زنان مجرد قبل از سن 19 سالگی رابطه جنسی داشته اند.

بر اساس گزارش رسمی وزارت بهداشت در سال 86 که نسخه ای از آن به اجلاس ویژه مجمع عمومی سازمان ملل متحد نیز ارسال شده است 15.9 درصد مردان مجرد بین سنین 15 تا 19 سال و 20.7 درصد بین سنین 20 تا 24 سال ارتباط جنسی داشته اند.

همچنین 4.4 درصد از زنان مجرد در سنین 15 تا 19 سال و همین میزان نیز در سنین 20 تا 24 سال دارای روابط جنسی بوده اند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

یک هفته مانده بود فارغ التحصیل شویم.امتحاناتمان را میدادیم می رفتیم.گفتیم یادمان باشد 4 سال دانشجوییمان با محمود شروع شد!با محمود ختم نشود.فردای انتخابات من و مزدک به در اتاقمان برچسبی زدیم: به پای هرز خرچنگهای مردابی / چگونه رقص کند ماهی زلال پرست
شب همانروز به نتایج انتخابات اعتراض کردیم.
بیسجی ها دور  دانشکده مان را گرفتند فریاد می زدند: دانشجوی منافق اعدام باید گردد!
ما الله اکبر می گفتیم.
همان بسیجی ها مزدک را گرفتند.
و ما هنوز فارغ التحصیل نشدیم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

تمام شده است و من دیگر خوابگاه نیستم.

خاطرات زیادی را در این خوابگاه برای خودم درست کردم.خوب یا بدش مهم نیست.مهم این است که هر عکسهای دانشگاه را می بینم، نوستالوژی هایی که یک قمی، یک قزوینی،یک گرگانی،یک شیرازی، پنج کرجی و پنج تهرانی برایم درست کرده اند، به خاطر می آورم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

آقا جان به چه زبان با تو حرف بزنم که بفهمی؟ اگرجامعه شناسی و مردم شناسی که باید طوری سلوک کنی و سخن بگویی که مردم بپسندند، آنهایی که مورد توجه عوام مذهبی هستند خوششان بیاید، تو را تائید کنند، تا همه تو را از خودشان بدانند، با ان ها رفت و آمد داشته باشی، انتقاد نکنی، هرچه به فکرت می رشد به زبان نیاری هرچه را علت بدبختی جامعه و عامل جهل مردم و مسخ مذهب است نگویی، مصالح و حدود و منافع اشخاص ذی نفوذ را رعایت کنی. این کارها مشکل نیست.یک کم پختگی و زرنگی می خواهد. همین هایی که این همه هیاهو راه انداخته اند و وااسلاما و وااماما ... و اعلامیه نشر می دهند و دروغ می بندند و سر وته یک مطلب را می زنند و جمله ناقص و حتی تحریف شده ای را از کتاب یا سخنرانی را مرتکب شوند تا امثال تو را که مزاحم شوون و مصالح خود حس می کنند توی توده مردم لجن مال کنند و همین ها با یک "چاخان" صد وهشتاد درجه تغییر درجه می دهند!

دکتر شریعتی

تشیع علوی، تشیع صفوی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

۱-از وقتی که بنجامین باتن رو دیدم٬ یه کمی دلم گرفته.حس می کنم خیلی تنهام.
۲-از وقتی سری جدید کلاه قرمزی شروع شده٬ هر سری که تماشا میکنم یاد بچگی هام می افتم٬ افسوس میخورم که چرا بزرگ شدم.
۳-از وقتی کتاب پیامبر جبران خلیل جبران رو خواندم٬ حس کردم که چقدر تمرینها هست که باید انجام بدم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

Fuck modernism!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

با دکتر که در باره تاریخ شهر صحبت می کنیم خیلی حال می دهد.تازگیا فهمیدیم نژاد آریایی جعلی بوده و یه سری انگلیسی یه دنیا رو سر کار گذاشتن!بخش آریایی ها را از کتابمون حذف کردیم.عجیبه نه ؟!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

جدیدا بزرگترین آرزوم این شده که بتونم توی فضای خلا چشم بسته جهتم رو تشخیص بدم!!!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه‌های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه‌ای است و عمری‌ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه‌ی ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه‌ی عالم می‌روند و همه‌ی عالم می‌دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می‌دود. آسمان به گونه‌ای می‌دود و کوه به گونه‌ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه‌ی بهار را دویدیم و همه‌ی تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می‌دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می‌دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می‌دویدیم. تب می‌کردیم و گُر می‌گرفتیم و می‌سوختیم و می‌دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی‌دید. هیچ کس دویدن حبّه‌ی انگوری را برای رسیدن نمی‌بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی‌رسی مگر اینکه از این میوه‌های رسیده‌ات، بگذری. و به دست نمی‌آوری مگر آنچه را به دست آورده‌ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی‌رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه‌ی دار و ندار تابستان‌مان را.

***
مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی‌برگ و بار؛ با شاخه‌هایی لخت و عور.

مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ‌کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی‌ام بی‌برگ و بی‌میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی‌داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی‌چیزی تا کجاها دویدی!

عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

از داخل پارک سر کوچه مان می گذرم تا به کتابخانه برسم.ساعت ۶ بعد از ظهر است.همین!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

1- دارم گزارش‌هایی را که برای موضوع ویژه همشهری جوان گرفته‌اند، می‌خوانم. سوژه، تفاوت عشق‌های امروزی است با عاشقیت در دیروز. سوژه‌های گزارش هم دختر و پسرهایی که بیشتر از یک رفیق دارند و به هیچ یار به این آسانی‌ها نمی‌دهند خاطر و به هیچ دیار. همین‌طور دارم می‌خوانم و مواظبم که به خاطر یک سوژه خوب، مجله از دست نرود، که یک‌باره می رسم به موردی که نمی‌فهمم‌اش دیگر. دختری است که همزمان با 2پسر ارتباط دارد و آن دو پسر دوست صمیمی هم هستند و هر دو هم می دانند که این دختر، با هردویشان هست و تازه دختره می گوید به خاطر این‌که رفاقت این دو را به هم نزند، طوری رفتار می‌کند که هیچ‌کدام نفهمند کدامیکی را بیشتر دوست دارد! قفل شده‌ام. دیگر نمی‌توانم حتی یک خط جلوتر بروم.
2- برنامه «چراغ خاموش» دارد ماجرای حراج حریم خصوصی ملت در سال‌های اخیر را نشان می‌دهد. این‌که تعمیرکارهای موبایل یا کامپیوتر، حافظه دستگاه طرف را کپی می‌کنند و به دیگران می‌فروشند یا عکاس‌ها، تصاویر مجالس عروسی ملت را به عنوان نمونه کار نشان دیگران می‌دهند. یک تیکه‌اش هم هست که مردی را نشان می‌دهد که در خیابان دنبال سی‌دی‌های حریم خصوصی می‌گردد و جناب فروشنده هم راحت دارد می‌گوید: «چی می‌خوای؟ هفت دخترون داریم، استخر زنونه، مهمونی تولد، ...» خشکم زده است. ما داریم توی تونل وحشت زندگی می‌کنیم؟
3- صدا می‌زنند «بیا این بلوتوث رو ببین». می‌روم. مردی است که سر بزن‌گاه چند نفر توی اتاقش ریخته‌اند و حالا دارد مثل کفتر کور، به در و دیوار می‌خورد. توضیح می‌دهند که مرد معاون دانشجویی – فرهنگی دانشگاه است. با خودم تکرار می‌کنم «معاون دانشجویی – فرهنگی». این بخش فرهنگی‌اش از همه جالب‌تر است. بعد از 4روز، آقای وزیر تازه به صرافت پاسخگویی می‌افتد. می‌گوید «هنوز جرمی اثبات نشده». به همین راحتی.
4- بازی فینال است و برای جماعت آبی‌دوست مهم. ظاهرا قرار است اگر تیم نبرد، تغییراتی هم در مدیریت باشگاه اتفاق بیافتد. اما تیم می‌برد و با نتیجه خوب هم می‌برد و همه چیز ختم به خیر می‌شود. فقط یک خبر کوچک هست که همین‌طور روی اعصاب آدم رژه می‌رود. خبر این است: پدر مجتبی جباری – بهترین بازیکن استقلال در فینال و پایه‌گذار پیروزی تیم – ساعت 11صبح فوت شده. بازیکن‌ها در قرنطینه قبل از بازی هستند. بازی ساعت 17 است. مربی و مدیر تیم تصمیم می‌گیرند در این 5ساعت، چیزی به بازیکن تیم‌شان نگویند نکند او بخواهد برود و بازی نکند. بعد از بازی، جشن قهرمانی را هم به‌طور کامل برگزار می‌کنند. کسی یادش نیست به این بینواپسر بگوید که تو دیگر بالا و پایین نپر. می‌گذارند تا نصفه‌شب خوشحالی کند و تازه وقتی به خانه‌شان می‌رسد، آنجا یک‌باره ببیند که پرچم سیاه خورده است بالای سردر. بعد هم همه مصاحبه می‌کنند و برد تیم را به همان بازیکنی که حتی خبر مرگ پدرش را هم از او دریغ کردند، تقدیم می‌کنند. باز هم به همین راحتی.

این مطلب رو از وبلاگ احسان رضایی کش رفتم و خیلی باهاش هم ذات پنداری کردم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

۱۳ سال است که دیگر خانه ات نمی آئیم
می آئیم سر قبرت...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

ما یه درختی داشتیم جلو دانشکدمون.
ما یه مشت بچه معمار و شهرساز بودیم.
ما از درخت دانشکدمون بالا میرفتیم تا گوجه سبز بچینیم.
اونا درختمون رو قطع کردن.
ما حالا دیگه نمی تونیم جلو دانشکده گوجه سبز بخوریم و بخندیم.


ما : دخترا و پسرا!
اونا : مسئولین دانشکده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

خداوند در بین انسانها دوستانی دارد که در اندیشه هایشان با آنها نجوا می کند.
علی (ع)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

تیم ما غول میکشه.مردی بیا جلو!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

امتحانم کرد و من نفهمیدم و خطا کردم.
نمی دانم الان چند سال است در دهان ماهی زندگی میکنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

باورتان می شود یک دوست این چنین برای دوست دیگرش بنویسد.این را کیوان برای من نوشته است!
این را می گذارم داخل وبلاگم.برای کیوان ٬ برای همیشه :
 
و چه زود دلم برایت تنگ شد ...
 
،چه جانكاه بود برا يم لحظه ي فراق
،و چون آن هنگام در آغوش فشردي مرا
هرم نفسهايت در ذره ذره ي وجودم رخنه كرد
دريغا كه آني بيش نبود
وچه زود دلم برايت تنگ شد..
براي نوشته هاي رو تن زخمي ديوار تختخوابت 
كه هيچگاه به خود نديدند صبغه ي واقعيت
 
،آن لحظه كه پرستوي خيالم پر مي زند به شبي كه 
دست در دست" هم "
 ،باچشماني نگران 
، مي رفتيم به مهماني باران
دلم خواهد ببارد چون هواي آن روزگاران
!وچه زود دلم برايت تنگ شد...
 
دلبستگي به تو هيچگاه از خاطرم گذر نمي كرد
و پرسشي بي پاسخ
 "از كجا آغاز شد قصه ي پر غصه ي من و تو؟"
 
از آن لحظه كه امرگرديد به بودنم
تا كنون
مونسي چون تو نديده ام
همدمي كه بشنود "صداي عشق" را
و حس كند "بوي خداي" را
آيا يافته ام گمشده ي خويشتن را؟
و پاسخ
"تبسم سرد سخت سياه " ترديد
"و فاصله ايي گنگ از حس "شك" به تو تا "يقين
و چه جالب مي شود
"آن هنگام كه به ياد مي آورم روزي تو نيز گفتي مرا: "به تو شك دارم
 
چه خواهد بودن فرجام اين آشنايي؟
تا ابد برق ستاره ي "عشقت" تابان خواهد بود
يا دست نامريي "حادثه" تك شب چراغ حياتم را تدفين خواهد كرد
 
!وچه زود دلم بريت تنگ شد...
وچه زود هنگام مرا محرم خود كردي
و نجوا كردي و گقتي از
بي غمي و غمت
از خنده و ماتمت
از حس غريب عاشق شدنت
وآن پرسش پر ابهام از من
 چون كسي براي سه تن بازگويد سر خويشتن را" -
و " تو " باشي يكي از آن سه
چقدر دوست مي دارد تو را"؟
و سرخي گونه ها و بناگوشم
و سپس
" بسيار ، بسيار" -
 وهمان پرسش از تو
چون كسي تنها براي يك تن " نوشته " باشد " -
وآن يك " تو " باشي
چقدر شيفته ي توست"؟
آيا محرم رازم
يار غارم
سنگ صبورم
مي شوي
تا راه دهم تو را به خلوتگه پر رازو پر نيازم؟
 
تا از لبان تودار و بسته ام
بشنوي راز نهفته ام را
درد نگفته ام را؟
 
!نازنينم
 گمان دارم" كه در دكان " شكر" داري"
درين بازار عطاران مرو هر سو چو بي كاران"
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
! دريغا كه تنها " گمان " برم...
 
 
برآمد سخنم از دل و گفته اند
"آنچه از دل برآيد ، لاجرم بر دل نشيند"
 
تا چه اثر كند
 
وچه زود دلم برايت تنگ شد...
 
 
 
كيوان
بهار87
+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  | 

به گزارش فارس، محمودرضا واعظي نسب معلم دبستان شهدای ابراهیمی نیشابور که هفته گذشته دانش‌آموزان  را به اردو برده بود در هنگام بازي فوتبال، با مشاهده افتادن دروازه فوتبال به روي يك دانش‌آموز ابتدايي، به سرعت دانش‌آموز را به كناري پرت ‌كرد اما دروازه آهنين بر سر خودش فرود آمد.
اين معلم دچار خونريزي مغزي شد و در نهايت به اغما رفت كه به رغم تلاش پزشكان، شنبه شب فوت كرد.
خبر از این سنگین تر؟فداکاری از این قشنگ تر؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط م م  |